طنز ایرانی



برچسب‌ها: پارک دوبل, پارک, خانوما
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 13:33 توسط مسعود| |

یک روز مامور اداره پست مشغول مرتب کردن نامه ها بود که نامه ای دید که با خط ظریف و بدی نوشته بود نامه ای به خدا!!
او نامه را پیش بقیه همکارانش برد و انها گفتن نامه را بازکنیم اگر کمکی از دستمون بر بیاد براش انجام بدیم .نامه رو باز کردند نوشته بود خدایا من پیرزنی هشتاد ساله هستم دیروز حقوقمو که 100 دلار بود گرفتم که یه موتوریه اونو ازم دزدید اون پول مال یک ماه من بود من دیگر پول ندارم واسه این ماهم که غذا بخرم و دوستام هم قرار چند روز دیگه بیان خونم نمیدونم چطور باید ازشون پذیرایی کنم ....
کارکنان پست که خیلی از این نامه دلشون سوخت پولاشون رو هم گذاشتن و 96 دلار جور کردن و تو پاکت گذاشتن و برای پیرزن فرستادن .
چند هفته بعد دوباره نامه ای به دسته شون رسیده بود که روش نوشته بود نامه ای به خدا. اونها بازش کردن پیرزن نوشته بود خدایا متشکرم بابت این پولی که برایم فرستادی من با اون پول مهمانی برگذار کردم و خیلی بهمون خوش گذشت ولی پولی که من خواستم 100دلار بود اما توی پاکت 96 دلار بود فکر کنم که 4دلارشو مامور ادره پست بر داشته بود!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.

نتیجه اخلاقی : یا کمک نکنید یا درست کمک کنید !!!  ( کار آن کرد که تمام کرد )


برچسب‌ها: نامه, خدا
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 13:19 توسط مسعود| |

خاک تو سرشون با این جدول کشیدنشون


وقتی گاو نر غیرتی میشود !

خلاقیت در عکاسی


شیر هم شیرهای قدیم


یه سایت دوستیابی خفن
دوستیابی در عربستان !


كپي برابر اصل !


برچسب‌ها: عکس طنز, شیر, دوستیابی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 20:13 توسط مسعود| |

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ، دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه
ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره، اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد! شرمنده
همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت
راستي: گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم


برچسب‌ها: نامه, غضنفر, طنز ایرانی, پست
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 22:11 توسط مسعود| |

با درود به روان بنیانگزار کبیر انقلاب و با کسب اجازه از محضر مقام عظمای
ولایت و آرزوی پیروزی اسلام بر کفر و از بین رفتن سران فتنه و طلحه و زبیر و بد حجابها و دیگر عناصر ضدانقلاب نامه عاشقانه خودم را آغاز میکنم.

خواهر بسیجی فاطی خانوم!
سلام علیکم و رحمت الله! 

الان که این نامه را برای تو می نویسم حلقه های اشک از گوشه های چشمانم سرازیر شده و از دوری و فراق تو قسمتهایی از بدنم به یادت متورم گردیده است. امیدوارم خدا توفیق دهد بار دیگر در جوار شما قرار بگیرم و روی زیبای شما را از روی چادرببینم و شاید هم اگر خدا خواست یک بشگونی ازت بگیرم و با هم به نماز جمعه برویم و شب هم یک جایی را پیدا کنیم و با کسب اجازه از مقام شامخ ولایت با هم اسلام را پیاده نماییم. میدانم تو هم همین احساس را داری ولی رویت نمیشود آنرا بیان کنی. ولی من همانطور که آقا فرمودند خواص مواضع خود را صریح و روشن بیان کنند و بصیرت داشته باشید این کار را کردم.

عزیزم!
یادت می آید ما چگونه با هم آشنا شدیم؟ الان یکسال از آن واقعه می گذرد. آنروز برای سرکوب فتنه از شهرستانها به تهران آمده بودیم و همه برادرها و خواهرها برای گرفتن کیک و ساندیس هجوم آورده بودند و همدیگر را هل میدادند. من عقب یک وانت بار ایستاده بودم و داشتم ساندیس ها را بین برادران و خواهران ارزشی توزیع میکردم. یک وقت چشمم توی آن همه جمعیت به روی زیبای شما افتاد که داشتی داد میزدی: « اینقدر هل ندهید. دارم خفه میشم...برای سلامتی آقا صلوات!» که من بهت چشمک زدم و ازت خواستم بروی و جلوی وانت بار بنشینی و منتظر من شوی.
من هم از شدت هیجان و عجله نفهمیدم چگونه آن همه کارتن های ساندیس را بین برادرها و خواهرها تقسیم کردم. فقط یادم می آید کارتن ها را پرت کردم توی جوب خیابان و آنها حمله کردند وسط جوب و از سر و کله هم بالا میرفتند. البته یک کارتن را برای خودمان کنار گذاشتم و بعد آمدم جلو و با هم رفتیم زیر زمین مسجد محله و آنجا نشستیم و همه ساندیس ها را خوردیم و حالت عرفانی پیدا کردیم.
فاطی کماندوی عزیزم!
خیلی دلم برایت تنگ شده و میترسم همین روزها یک کاری دست خودم بدهم. کنترل اعصابم را از دست داده ام. هر وقت توی خیابون ساندیس می بینم یاد تو می افتم. هر وقت وانت آبی رنگ نیسانی را توی خیابان می بینم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر میشود و فوری میروم و به راننده آن گیر میدهم. اصلا دست خودم نیست دیگر. همش بخاطر این است که تو را دوست دارم و حاضرم جان ناقابل خودم را برایت عملیات انتحاری کنم.
عزیزشیرین تر از جانم!
آرزوی من این است که یکبار اسم مان در قرعه کشی صندوق قرض الحسنه مسجد محله بیرون بیاید و جایزه سفر زیارتی به عتبات عالیات نصیب ما دو نفر شود. بخاطر همین هرروز صد رکعت نماز حاجت میخوانم تا اسم هر دو نفرمان در قرعه کشی ماه آینده دربیاید. البته به شرطی که تا آن زمان شناسنامه ام پیدا شود تا بتوانم بروم در آنجا یک حساب پس اندازی را باز نمایم.
آخه شناسنامه ام را از آن روز انتخابات که به پایگاه بسیج داده بودیم تا برایمان در چند حوزه رای بدهند گم شده و هربار که مراجعه میکنم میگویند کارهای اداری اش تمام شده و فقط یک امضایش مانده که مسولش رفته غزه و آنجا اسیر صهیونیسم شده و تا او نیاید هیچ کس حق امضا ندارد. ایشالله که هرچه زودتر آقا ظهور کند و کلک این صهیونیسم را بکند تا شناسنامه ما هم به دستمان برسد.


برچسب‌ها: نامه عارفانه, نامه بسیجی, طنز عارفانه, طنز ایرانی
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 22:3 توسط مسعود| |

سلام دوستان...میدونم که مدت زیادیه که مطالب جدید نذاشتم...آخه...آخه...مممممم...آخه میدونین چی شده؟

حالم خوب نیست ...حوصله ندارم...چند وقت پیش رفتم یه سری به وبلاگ دوستم بزنم کل پست هاش رو خوندم...آخه تازه وبلاگ درست کرده...اولش با خنده شروع شد...ولی آخرش خیلی خیلی ناراحت شدم...

نمیدونم بهش چطوری بگم که حواسش رو بیشتر جمع کنه... نمیخوام بلند بگم بیا در گوشت بگم:[mitarsam sigari beshe] دوستای ناباب...من که گفتم سر سختم اینطوری شدم...چه برسه به اون...

نمیدونم...شاید من اشتباه کنم(خدا کنه)...

دوستان من یه عادتی دارم(خوب یا بدش رو نمیدونم) هرکسی که اطراف من باشه،چه تازه آشنا شده باشم چه فامیل باشه و... واسه من مهم هستن و دوست ندارم کسی اذیتشون کنه یا ببینم که...

اگه میتونستم مستقیم بهش بگم خیلی خوب میشد اما امان از این حرمت ها که نمیخوام بشکنه...

مخاطب خاص حواست رو بیشتر جمع کن... خوبی تو رو میخوام نه چیز دیگه...شاید بهم بگی به تو ربطی نداره،زندگی خودمه.فقط یه جمله میگم :" دوستای دبستان ، راهنمایی ، دبیرستان یا حتی دانشگاه زود گذرن هیچکدومشون موندنی نیست بعد یه مدت یا تو اونا رو فراموش میکنی یا اونا تورو"

اگه متوجه منظورم شدی که "مخاطب خاص" تو هستی و خواستی با هم حرف بزنیم بگو.

یاد شعر کمکم کن گوگوش افتادم:

                                            کمکم کن،کمکم کن، نذار اینجا بمونم تا بپوسم

                                                                      ***

                                         کمکم کن ، کمکم کن ، نذار اینجا لب مرگ رو ببوسم

                    

دوستان کمکم کنین...

ببخشید که وقتتون رو گرفتم...جبران میکنم...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 12:36 توسط مسعود| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

این هم کلیپ رقصیدن حمید لولایی، بازیگر محبوب خودم و شاید شما.دیدن این کلیپ رو به همتون پیشنهاد میکنم... از دست ندینش...

DOWNLOAD


برچسب‌ها: حمید لولایی, کلیپ رقصیدن حمید لولایی
نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 22:56 توسط مسعود| |

غضنفر چند روز پشت سر هم می رفت گچ سوسک کش می خرید. مغازه دار ازش می پرسه چرا اینقدر گچ سوسک کش می خری؟ غضنفر می گه: آخه هرچی اینا رو پرت می کنم به سوسکها نمی خوره

به رشتیه می گن: تو رشت زن پاک و مومن و با خدا هست؟ می گه:اره هست ولی شبی 20000 تومن



غضنفر می ره خونه بخره آقاهه یه خونه بهش نشون می ده می ده این خونه استخر داره، جگوزی داره...غضنفر می گه: عجب! ما قبلا همین طوری ول می دادیم! حالا دیگه جاشم مشخص کردن؟


یکی میپرسن گشنگی سخت تره یا عاشقی ؟ میگه از قدیم گفتن گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره ولی شما تا حالا تو خیابون دستشوئیت نگرفته که جفتش یادت بره؟؟؟؟



از یه آبادانی می پرسند جمعیت آبادان چندنفره؟میگه ولله با دهاتهای اطرافش ۶۰-۷۰میلیونی میشه

نیروی انتظامی می‌ریزه خونه ترکه. ترکه با منقل می‌پره تو استخر میگه از اینجا به بعدش دیگه به شما ربطی نداره به نیروی دریایی مربوط میشه



خانم‌ها مثل موتور گازی هستند: پر سر و صدا، کم سرعت، کم طاقت
 

از غضنفر میپرسن نظرت راجع به زلزله چیه ؟


میکه طرح خوبیه ، تکان دهنده ست !



به یارو گفتند: سلام. گفت:هان!  گفتند:
 نگو هان، بگو علیک سلام.  گفت: آهان!


یه روز 3 تا لاک پشت میرن سفر و با خودشون چند تا نوشابه هم ورمی دارن تا وقتی رسیدن بخورن. یک ماه طول می کشه تا برسن. وقتی میرسن یادشون میفته که با خودشون لیوان نبردن. یکیشون داوطلب میشه که بره لیوانا رو بیاره ولی میگه باید قول بدین که تنهایی نخورین ها. دوستاشم قول میدن که نخورن. یه دوماهی می گذره دوستاش میگن بابا این نیومد بیا نوشابه ها رو بخوریم. تا درنوشابه رو باز می کنن یهو لاک پشته از لای سنگها میاد بیرون میگه نامردا! نگفتم اگه برم می خورین؟!



روانشناسان ثابت کردند
 که مهمترین عامل طلاق ,ازدواج است!



دو تا عراقی تو سنگر داشتن می جنگیدن، یکی به اون یکی می گه جاسم، جاسم، خون چه رنگیه؟ جاسم می گه: چی کار داری تو کارتو بکن. دشمن داره میاد. دوباره می پرسه جاسم، جاسم، خون چه رنگیه؟ می گه بابا تیر اندازیتو بکن. خلاصه دوباره بعد از چند دقیقه می پرسه: جاسم، جاسم، خون چه رنگیه؟ اگه زرده من زخمی شدم!



در گذشت جان سوز، جان گداز، جان کاه، جان اف کندی، جان فورد،
 جان تراولتا، جان علی، جان نثار ، جان من، جان هرکی دوست داری سرکاری!..... .



معلم: الفبای فارسی رو بگو ببینم.
شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت...
معلم: الفبای انگلیسی رو بگو ببینم.
شاگرد: ا – بی – سی – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد...
معلم: الفبای یونانی رو بگو ببینم.
شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ...
معلم: نخواستم بابا یه شعر بگو.
شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت


برچسب‌ها: جوک, غضنفر
نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 19:28 توسط مسعود| |
سلام دوستان .بنا به نظرات برخی از دوستان فال عشق رو گذاشتم براتون.میتونید از قسمت چپ وبلاگ از آن استفاده کنید.نظر یادتون نره آ ...

"اگر عاشق شخص خاصی هستید

می
خواهید میزان عشق او را دریابید. به قسمت فال عشق برین...من که خیلی بهش اعتقاد دارم...حداقل 1 بار امتحانش کن"

ایشالا به مراد دلتون برسید...خواستن توانستن است...


برچسب‌ها: فال عشق, فال
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 22:43 توسط مسعود| |

این واسه خودم تو صف بانک (البته قبلا که نوبت نمیدادن)خیلی پیش اومده.


برچسب‌ها: صف ایستادن, طنز ایرانی, نوبت دهی
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 12:55 توسط مسعود| |


طنز ایرانی